خرید بک لینک
از وقتی چشم باز کردم همیشه دعوای پدر و مادر بود ....میگن دعوا نمک ....به خدا دیگه بعد از 40 سال شور شور دیگه همه زده شدن....دلم برای پدرم میسوزه جوانی یه نفر میخواست نشد ...مادرم پسر عمویش میخواست نشد....پدرم از ترس ترک شدن و ترد شدن و کمبود محبت مال و ثروت خودش انفاق میکرد ....بعد گذشت سالها پدر یه شهر و مادر شهر دیگه به بهونه درس خواندن بچه ها زندگی کردن ...مادر با نقشه بقیه ثروت به نام خودش کرده .....یکی از زنهای ثروتمند...پدرم باج داد برای دوست داشتنش متاسفانه سر پیری چقدر مادر اذیتش میکنه ...علنا میگه دوستش نداشته ....من و احمد زندگی اینها دیدم از زندگی زده شدیم.....خنده دار تر اینکه هفته قبل یه کر اومده خواستگاری این هفته یه شل .....هفته بعد حتما یه کور.....خنده دار کلکسیون از خواستگار حال داره بهم میخوره....ای کاش الان آلمان یا کانادا بودم....همه اعضای خانواده میگه کاش رفته بودی....خودم هنوز باور نشده اینجام نرفتم....زندگی ببین چقدر مزخرف که خودم به خودم با بغض میخندم...دلم برای پدرم میسوزه کاش یه زنی داشت قدرش میدونست....خوب اینم عقده ای عقده هام ....که وقتی همه میبینن از روی ظاهرم قضاوت میکنه بی غم و پدر پولدار و باهوش و مدبر ..... چقدر زندگی خنده دار شبیه ...شبیه سریال میمونه ...بشینم نمایشنامه اش بنویسم حتی بیشتر از سریال اوشین ببیننده پیدا میکنه....شاید اینکار کردم

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 16:40

جوانی با غرور میگذرد کهولت با رنج و محنت و پیری با غم حسرت ، فلاکت ایام پیری نتیجه غرور جوانی است...

واقعا همینطوره منم از آدمهای که الان پیرن چقدر زجر میکشن

وای دوران پیری از الان استرس دارم نفهمیدم نوجوانی و جوانی و الان میانسالی با بدبختی گذشت فقط دویدم به هیچی نرسیدم ....الآنم رسیدیم پیری

چقدر نوستالژی غمگینی

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 16:40

با گذشت سنم سالی که از زنجان اومدم دست خالی بی پول نمیدونستم از کجا شروع کنم ....الان اینطور نیست به ذهنیاتم نظم دادم فقط مونده موسیقی و ورزش و تدوین و زبان ....

حسابداری و ناخن اکی شد....رفاه تقریبا اولیه اکی ....

فقط مونده چند کار جزیی و کارهام انجام بدم برم آلمان یا ایتالیا ...انشا تا سال دیگه اکی شده باشه

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 16:40

امروز رفتم برای تصویه حساب ولی پول بهم ندادنالان دارم مختار میبینم سال 89 و 90 در خوابگاه زنجان دیدم .......امروز مورخ 27 تیر ماه چهارشنبه رفتم زرین سیم واقعا چقدر احمق بودمبه خاطر نیازم به پول اون مشقت و زحمت بسیار تحمل کردمالان بیکارمبیکارامیدم بدست آوردن کار که کنارش به چالش بکشانم ذهن فعال خودممباید زرین سیم بهش فکر نکنم همانطور به سلیمی فکر نکردمراست میگه بهزاد فر که همه به خاطر ذهن درگیرممباید برنامه بچینمبرای ورزش و سنتور و کار موقت و یادگیری مالیاتیخوشحال باشم ای کاش سال 1400 احساسم درگیر نمیشد بتونم کیمیا باشم ولی اشتباه کردمذهنم آزاد کنمذهن آزاد

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:13

این روزها اتفاقات می افته برام شدن ماجرای جدید نزدیک به یکماه بیکار شدم دنبال کارم خوبه حالا تجربه دارم برای مصاحبه کلاس میزان همه میخان اداره کاری بدن لاین ناخن شروع کردم اونم دستم خالی ولی چاره نیست باید پشتیبان داشته باشم بعدم زدن دفتر پیشخوان و کار حسابداری انجام دادن وای وای امان از وقتی شانس و اقبال نداری قضیه طرف نمیتونه راه بره میگه زمین و زمان کجه قضیه من طرف دختر تربیت کرده الان بزرگ شده افتضاح از گرفتن دوست پسر تا قید ازدواج زدن خوب من ازدواج نکردم به اون مربوط نیست که به زور دخترش شوهر داده که شبیه من نشه قضیه خر کدخدا تمام خرها باید اعلام کنن خر نیستن جالب بماند نامزدی شقایق

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:13

یک ماه شد از بیکاری از اینکه برای رفتن از ایران دو دل بودم اشتباه بود...باید الان برای خودم موقعیت شغلی ایجاد کنم .....اول باید هنر یاد بگیرم اونم آرایشگری .....در همین حین درباره پیشخوان تحقیق کنم ....باید تا سال دیگه این موقع وضعیت شغل مشخص باشه....برای رفتن به آلمان و کانادا تا عید پرس و جو کنم... امروز اومدم خیابان امام خمینی کار ببینم خوشم نیامد کار دولت آباد نشد ....میرم پیشخوان....نشد بیمه بیکاری دارم خدا قرار کجا به آرامش برسم ....کاش موقعیت ازدواج داشتم ....خوب بگذردالان پارک خ امام خمینی دوستش دارم....یاد مرضیه جوادی افتادم...

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:13

صفحه بندی